سرشار از ناگفته هاست

اومدم تا بگم:

امروز دنیای من زندگی من شادی من آرامش زندگی و لبخند زندگانی من بدنیا اومد.

 

امروز بزززززززززززززرگترین و زیباترین گل باغچه ی خداوند شکفت و من امروز رو واااااااااااااااااقعا

شادم و میگم: خدایااااااااااااااااااا متشکرم.

 

عشق کوچک من عزیز دل من امیرعلی من تولدت مبارک.

 

الهی که صد ساله بشی پاره ی وجودم.

 

عزیز دل امید جان تولدت مباااااااااااااااااااااااارک.

                                      

+ تاریخ بیست و ششم شهریور 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

دوست داشتن هات مثل برفی بود که خیییییلی زود تو گرمای دوستی
با دیگران آب شد و از بین رفت. رفاقتت مثل یخی بود که تو گرمای رفاقت صد غریبه

ذوب شد و به ورطه ی فراموشی رسید. خنده هات, مهربونیهات, خوبی هات
فقط مال زمانی بود که فقط تو بودی و من. مال زمانی بود که هنوز هیچ غریبه ای
پاش به حریم عشقمون باز نشده بود.

 بیاد ندارم که تو این مدت دوستی و آشنائیمون کوچکترین بی حرمتی ازم دیده باشی. اما من دیدم. چه خوب هم دیدم.
آره حق هم داری. آخه اون زمان تنها بودی. و فقط من تو زندگیت بودم.
اما الان همه هستن جز من. و تو به خیال و دلگرم بودت, به بودن اونا, 
 بد با من رفتار کردی و خیلی راحت منو بوسیدی و گذاشتی کنار.
ولی چه خوب شد. چه خوب شد که این غریبه ها اومدن و تورو بمن
نشون دادن. اومدن و باعث شدن که بشناسمت.

همیشه ی تاریخ همینطور بوده.
نو که بیاد به بازار
کهنه ای که من باشم میشم اخ و بد.

ولی رسم دوستی این نیست دوست عزیز من.

 

 

+ تاریخ بیستم شهریور 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

 

 تو همین تنهایی ها یاد گرفتم. دل نبستن را. تکیه نکردن را. اعتماد نداشتن را

بی باوری را. بازیچه نبودن را. اشک ریختنهای پی در پی شبانه را.
وقتی تنها شدم دانستم که وااااقعا تنهام.

وقتی دستی بطرفم دراز نشد. وقتی سرانگشتانی برای پاک کردن اشکهای
گونه بصورتم کشیده نشد. وقتی دستانم یخ کرد ولی گرمای محبت
هیییچ قلبی گرمش نکرد. وقتی درد کشیدم. فریاد زدم اما در بی جوابی
محض ماندم و مانند گلبرگ گلی در دستان کودکی خیره سر پرپر شدم
وقتی غصه ها و غمهایم فقط برای خودم بود و خودم.

دانستم که تنهایم. دانستم که تنهایی بهههههترین دوست و رفیق من است

دیگر اشک نمیریزم. تا مبادا چشمهایم بخاطر غم نداشتن آدمها محتاج
دیوارهای سرد شود.

 

دلا خو کن به تنهایی
که از تن ها بلاااااا خیزد.

+ تاریخ پانزدهم شهریور 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

سالهاست که همه ی اینا رو میشناسم.

سالهاست که باهاشون رفیق جون در جونیم.

سالهاست که دارم کنارشون با صلح و آرامش زندگی میکنم.

دیوار- کاغذ- قلم- شب و تنهایی.

+ تاریخ چهارم شهریور 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

همه میدانند.  همه میدانند.

که من و تو از آن روزنه ی سرد و عبوس , باغ را دیدیم.

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست,  سیب را چیدیم.

همه میدانند... همه میدانند.

باغ را دیدیم.... سیب را چیدیم.

+ تاریخ بیست و نهم مرداد 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

قلبی خاکی داشتم ، آدما خیسش کردند

گِل شد ، بازی کردند ، خشک شد ، خسته شدند

زدند شکستند ، خاک شد ، پا رویش گذاشتند ، رد شدند…

+ تاریخ بیست و پنجم مرداد 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که, با هر نفس گامی,

به تو نزدیکتر میشوم.   این   زندگی من است.

 

********************************************************

ولادت شیرین اما تلخ تو.....

سالروز ولادت تو عزیز دل است و من اینک یکه و غمگین در خلوت خود جشن تو را به سوگ

نشسته ام. نه کیکی در میان است و نه هدیه ای. تنها اشکهای بی وقفه ی من است و

شمع سیاه رنگی که هر دویمان بخاطر دلتنگ بودن بپایت میریزیم.

عکست در آغوشم است و اشکهایم نثار  راه بی بازگشتت.

 

اما من با تمام دلتنگیها با تمام تنهایی ها و با تمام غمها تبریکت میگویم.

 

عزیز شیرین ای ماه همیشه تابان در قلب و روحم تولدت مبارک

 

تولدت مبارک. 

+ تاریخ چهاردهم مرداد 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |