سرشار از ناگفته هاست

مادر بزرگ .....

گم کردم در هیاهوی شهر, آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من.

در اولین حمله ی ناگهانی تاتار عشق , خمره ی دلم در ایوان سنگ سنگ شکست.

دستم بدست دوست ماند. پایم به پای راه رفت. 

من چشم خوردم.  من چشم خوردم.

من تکه تکه از دست رفتم, در روز روز زندگانیم.

+ تاریخ سی و یکم تیر 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

وقتی هر لحظه دلت بدست روزگار میشکنه
وقتی هر روز یکی از آرزوهات هنوز غنچه نزده پرپر میشه
وقتی از اولین روز بودنت امیدی تو دفتر زندگیت نوشته نشده

وقتی دل به هر کسی و هر چیزی میبندی اما خیلی زود اونو از دست میدی
وقتی خواسته هات با خواسته های بقیه  فرقی نداره
وقتی میبینی همونا به خواسته هاشون میرسن اما تو هنوز اندر خم یه کوچه ایی
وقتی تنها کسی رو که تمام حسابهای زندگیت روی اون بنا کردی خیلی راحت
میره و بی خیالت میشه
وقتی زندگیت همه اش شده شکست و تنهایی و حسرت
وقتی تمااااااااااااام منفی ها مال تو میشه
وقتی تمام تنهایی ها سهم توهه

آیا بازم میگی خوشبختی؟
بازم حرف از خوشبختی میتونی بزنی؟

بخدا که دل خوش
روح شاد
روان سالم
چشم بدون اشک
قلب بدون درد
دل بدون آه و حسرت
درک شدن
فهمیده شدنت
دیده شدن با چشم اونایی که دوسشون داری
اینا خوشبختین

چیزایی که همه عمر با حسرتشون نفس کشیدم.

+ تاریخ بیست و سوم تیر 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

مانند آینه ی غبار گرفته ای شده ام که فقط حاطرات بد  بر روی آن نوشته میشود.

آخر غبار و درد با هم خوب جورند.

+ تاریخ هفدهم تیر 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

+ تاریخ دوازدهم تیر 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

سلام

نمیدونم چی شد که بی مرامی و بی معرفتی پاشو بدنیای خواهر و برادر هم گداشت.

فراموشی بدنیای قشنگ من و تو که خواهر و برادریم اومد و شد مهمون و حالا
دیگه شد صاحبخونه.

کاشکی برادر قدر خواهر و خواهر قدر برادر رو میدونست. میدونست
که اگه یه روزی یکیشون نباشه چقدر سخت و دردناکه. درد چاقو درد شمشیر
و حتی سختترین دردها و زخمها بالاخره یه روز خوب میشه. چون دارو
داره. چون مرهم داره. چون درمان میشه. اما وقتی یکی بره چی؟
اونم درمان داره؟ مرهمی براش هست؟

چقدر راحت آبجی مریمتو از یاد و رندگیت پاک کردی.

ولی اشکالی نداره. من خواهر یاد گرفتم همه ی عمر بگم سرش شلوغه
فرصت نداره. خودش گرفتاره.

برات بهترین شادترین و زیباترین روز و شبها رو آرزو میکنم.

+ تاریخ سوم تیر 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

آنقدر بزرگ شده ام که دیگر هر آدمی را با هر نقشی  ( خوب و بد) میشناسم

دیگر نه بدبینم و نه خوشبین

نه دل میبندم نه دلبسته میشوم

از این پس منم و تنها سایه ی بی آزار و بی ریای خودم.

در پناه همین سایه ی کوچکم آرام میگیرم و روزگار خواهم گذراند. که
همه در پی آزارند و ......

+ تاریخ سیزدهم خرداد 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

نمیدانم برای من انسان هم, مثل یک پرنده, آسمانی برای پریدن, برای پرواز و برای رهایی هست ؟؟؟

منی که از یک پرنده اسیرتر, تنهاتر,

منی که از یک پرنده بال و پر , بسته ترم,  آیا آسمان جایی را برای من در دل خود دارد؟ 

نمیدانم؟؟؟؟؟

+ تاریخ هشتم خرداد 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |