X
تبلیغات
سکوت

سرشار از ناگفته هاست

نه صدایی دوروبرم هست نه حتی سایه ای که بدانم آیا تنهایم یا نیستم؟



سایه ها تاریک تاریکند. گویی همه ی چراغها را هم خاموش کرده اند.



همه ترکم کردند و براه خویش رفته اند. تو گویی راه من راه ختم شده به چاه ویرانی بود که کسی حاضر به 



همراهیم نشد.



از بی اعتمادیها, از انکار شدنها, از سرخوشیهای دروغین, از لبخندهای آمیخته به  تظاهر  خسته ام.



دلسوزیها همه الکی و دروغ. مهربانیها, دوستت دارم ها. دلنگرانیها و حتی دعاهای از ته دل هم 



مالامال از دروغ است و دروغ. و من  از این همه دروغ و دو رویی های غیر باید, دلم سخت میگیرد.



یک عمر عادت کرده بودم به باور. باور دروغ. سوزاندم ریشه ی هر چه باور بود و اعتماد بود را.



دیگر آینه ها را هم از زندگیم کنار خواهم زد. از چهره ی خودم هم خسته و بیزار گشته ام.



کاش یاد بگیرم بی باوری را




کاش بیاموزم بی اعتمادی را



کاش ببینم خودم را بدون باور , بدون اعتماد و بدون ایمان به همه ی آدمیان. کاش




+ تاریخ سی ام فروردین 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

وقتی هستی هیچکس نیست

وقتی نیستی همه هستن

باید نبود تا در نبودت دیده بشی

باید نیای تا بیان 

وقتی بدی همه بدیتو مبینن

وقتی خوبی همه کورن و هییییییییچی نمبینن

وقتی ساکتی بهترینی

وقتی سکوتت رو برای دفاع از حقت میشکونی اونوقت بدترینی

خلاصه اینکه زندگی ههههههههههمه برنامه هاش وارگونه.

ای خدا مددی. 




+ تاریخ هجدهم فروردین 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |


امروز هم مثل تمام سالهای پیش وقتی از خواب بیدار شدم و به گوشیم نگاه کردم

اولین پیام رو دیدم و دریافت کردم. اولین پیام تبریک روز تولدم. با خودم فکر کردم

واقعا این همراه اول چه با مرامه و هیچوقت روز تولد مشترکینشو از یاد نمیبره و

با تبریک و هدیه ای که بهت میده و میگه سوپرایزت میکنه.

بهرحال وقتی تو سردترین ماه سال بدنیا اومده باشی و تازه اونم تو ظهر

یه روز سرد, خب معلومه که یادت و روز تولدت تو ذهن و خاطر همه یخ میزنه و

هیچکس بیاد نداره که تو هم امروز اومدی.


منکه از این روز اصصصصصصصصصصصصصلا خوشم نمیاد.

بهرحال چه بخوام و چه نخوام من بدنیا اومدم و امروز هم روز تولد منه.

امیدوارم و دعا میکنم تا روزیکه هستم خوب زندگی کنم. رو پاهای خودم باشم و

فکرم و عقلم در صحت و سلامت کامل باشه.

تولدم مبارک.  :)

+ تاریخ دهم دی 1392 ساعت نویسنده رها (مریم) |

وقتی پیش همیم قدر با هم بودن رو نمیدونیم. وقتی دوریم, میشه فهمید, اونیکه رفته,

چقدر از وجودتو با خودش کنده و برده. چقدشو بخودت باقی گذاشته؟

+ تاریخ بیست و ششم آذر 1392 ساعت نویسنده رها (مریم) |

جاش که با یکی دیگه پر نشد هیچ. بدتر هم شد. هر آدمی

که میاد تو زندگیمون یه جایی برای خودش بازمیکنه.حتی برا یه روز.

وقتی میره جاش خالی میشه. این جاهای خالی همینطور می مونه تو سر آدم.

این خیلی نامردیه که بقیه فکر اون راهی رو که درست میکنن نیستن.

+ تاریخ بیستم آبان 1392 ساعت نویسنده رها (مریم) |

خیره به لباسهای خالی از بویت. خیره به عکس ساکت مانده در قاب سکوت.

خیره به لبهای بی قصه ی تو در چهار چوب قاب چوبی. خیره به میزت که هر روز پشت

آن افکار و اندیشه هایت را رازها و حرفهایت را بر روی کاغذ مینوشتی و حال میز خالی

مانده و تو رفته ای.

خیره به پنجره اتاقت و نگاه سردم به خیابانی که روزگاری محل عبور پاهای تو بود.

خیره به ساعت مچی ات انگار بی تو آن نیز نای حرکت را از دست داه.

 

 

بیاد آن شبها به آشپزخانه میروم. چای یکرنگ را  در قوری لعابی درست میکنم. دو استکان

باریک با خطهای طلایی را که زمانی عاشقشان بودی را برمیدارم. داخل سینی میگذارم.

استکانها را با چای پر میکنم.چراغ را خاموش و دو عدد شمع سفید را روشن میکنم.

منتظر آمدنت هستم. منتظر اینکه بیایی. با هم گپ بزنیم. چای یکرنگ بخوریم.

میاندیشم ترافیک است و راه دور. حتما دو ساعتی طول خواهد کشید که بیایی. برای اینکه کمتر

طعم تلخ انتظار را مزه کنم چشمانم را از ساعت دور میکنم وپلکهایم را  روی هم میگذارم.

از یک شروع به شمردن میکنم.

یک- دو سه- ................. نودو نه- صد.

نه یکبار دیگر. یک- دو سه- چهار-.............نودو هشت- نودو نه- صد.

به ساعت مینگرم. یک ساعت گذشت. به امید یک ساعت دیگر باز به انتظار مینشینم.

وقتی چشم باز میکنم یک ساعت دوم هم گذشت. چای در استکانها یخ رده. اما من نمیخواهم

هیچ چیز را باور کنم. مینشینم به انتظار. انتظاری تلخ و کشنده.

ناگهان بادی وزیدن میگیرد. پنجره ی اتاق را باز میکند و نور شمعها خاموش میشوند و همه جا تاریک.

!!!! تاریکی بیادم میاورد که لباس تیره به تن دارم. لباس مشکی. و لباس مشکی بیادم میاورد که............

ولی من هنوز نفهمیده ام. نمیدانم چرا در نیمه شبی بیادت نشسته ام و میخواهم با تمام تلاش و توانم

آنروزها را آن لحظه ها را و آن شبها را زنده کنم!!

در حالیکه میدانم بازگشتی برای هیچکدامشان نیست.

خدایا من هنوز زنده ام؟!!

+ تاریخ بیست و هشتم مهر 1392 ساعت نویسنده رها (مریم) |

یه عمره عادت کردیم با همین دل شکسته و خرد شده زندگی کنیم.
شده برا همه یه عادت.برا خود ما هم

 

+ تاریخ چهاردهم مهر 1392 ساعت نویسنده رها (مریم) |