سرشار از ناگفته هاست

و باز اول آبان و یادی تلخ.

و باز اول آبان و آمدن خاطره ای کشنده.

و باز اول آبان و سالگردی دیگر.

آری ای مهربان ای عزیز رفته. امروز اول آبانه و سالگرد پرواز آسمانی تو.

در چنین روزی بود که کوله بار سفر بستی و بی آنکه از من بپرسی راضی به پروازت هستم یا نه

رفتی. سبکبال و راحت و بی هیچ دغدغه.

تو رفتی. من ماندم

تو آزاد. من اسیر.

اسیر غمها اسیر تنهایی ها و اسیر غصه های بی تو بودن ها.

کاش وقت رفتن بیاد من هم میبودی.

تنها پر گشودی. بی همسفر.

عزیز دل سالگرد آسمانی شدنت را به سوگ نشسته ام.

با عکسی از تو در بغل. با اشکی بخاطر تو بر گونه. و با قلمی که فقط از تو میکوید و مینویسد.

 

شاد باش ای مهربان. که پهنای آسمان از آن توست. 

+ تاریخ یکم آبان 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

بیشتر از یکماه از سکوت لبهای من و تو گذشت.
نه تو دست بردار این سکوتی و نه من.

هر دو مغرور. هر دو کله شق. اما تو در کنار همه ی اینها, + بیرحم.

محاسبه ی هیچ چیزی را نکردی و دهان باز کردی و هر چه را که دلت گفت,
نثارم کردی. حتی نخواستی لحظه ای هم به عقلت بیندیشی.
کاش یکبار دیگر نوشته های بین من و خودت را مرور کنی و آنگاه ببینی و بدانی
که آیا این حکمی را که صادر نموده ای درست است یا غلط؟
محکوم شدم در حالیکه کااااااملا بی گناه ماجرا بودم.

کاش بجای اینکه ترکم کنی درکم میکردی.

یکماه ازسکوتمان گذشت. 

 

 

+ تاریخ بیست و هفتم مهر 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

نمیدونم چرا این همه مدت زجر کشیدن و عذاب رو بجون خریدی و دم نزدی؟

من چه ساده بودم که سکوتت و خنده هاتو به پای دوس داشتن گذاشتم.

چه ساده دل بودم. نفهمیدم. ندونستم. باور نکردم که بودن در کنار من مایه ی
عذابته و باعث زجرت.

اما خدارو شکر میکنم که اون سوتفاهم ساده,  باعث شد بدونم, بفهمم, که یه مزاحمم
یه مزاحم, یه رنگ سیاه تو زندگی سپید و زیبای تو. واقعا خیلی وقتها یه چیزایی
که ما فکر میکنیم بدن و منفی, چه بار مثبت و خوبی تو خودشون دارن که تو باورمون هم نیست.

ساده, ساده, بیخیال و سبکبال, راحت و سرخوش رفتی. پذیرفتی که بری.

نه روزهای زیبایی که با هم داشتیم تونست مانع رفتنت بشه نه دل تنها و چشمهای نمناک من.

الان خوشحالی چون دیگه مزاحمی تو زندگیت نیست.

الان خوشحالم چون میدونم با نبودم راحتی, شادی و آسوده.

منو برای روزهایی میخواستی که هیچکی دورت نبود.
الان که همه هستن دیگه نیازی بمن نداری.

پس برو. برو و خوش باش. خوش باش و بخودت افتخار کن از اینکه کسی همچو
من تو زندگیت بود که دل بست, اما دل نشکست. کسیکه خیلی راحت
به خلاصی تو و شاد بودن تو رضایت داد و خیلی راحتتر غم و تنهایی رو بخاطر تو
بجون خرید.

اما دوست عزیز من این رسم دوستی واقعی نیست.

 

 

+ تاریخ بیست و ششم مهر 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

عاطفه جان دوست خوبم خبر رفتنت کمرو شکست. درست چهار روز پیش بود که با هم بودیم.

موقع خداحافظی تو مثل همیشه با خنده و سرزندگی و با روحیه بالا از من جدا شدی.

رفتی. موقع رفتن بهت نگاه میکردم و خدارو بخاطر روحیه ی بالا و قوییی که بهت داده بود شاکر بودم.

تو میرفتی و من با خنده و شادمانی رفتنت رو نظاره گر بودم. غافل از اینکه خط رفتنت به کجا قراره 

ختم بشه؟ تو رفتی. سه روز از رفتنت گذشت و من هنوز تو بهتم. روزی چند بار به گوشیت

زنگ میزنم به امید اینکه جوابمو بدی. اما مدام میگه خاموش است. خاموش است.

تو که خاموشی و سکوت رو بلد نبودی. پس چرا ساکتی و خاموش؟!!!

 

آخه با مرام نگفتی من و بقیه دوستات چطور نبودت رو تاب بیاریم؟ اصلا فکر ما رو هم کردی و

انقدر  راحت واسه خودت تصمیم به رفتن گرفتی؟

ای خدا باورم نیست. عاطفه. عاطفه ی نازنین و مهربون دیگه نباشه. 

خدایا آخه چرا؟

+ تاریخ پانزدهم مهر 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

آره آهنگتو خوب انتخاب کردی. یه انتخاب خوب و درست درست.
من فکر چشمای توام. تو بیخیال قلب من.
تو بیخیال دوست داشتنهای من.
تو بیخیال عشق و علاقه ی من.
رفتی بی من. تنها هم نیستی.

مطمئن ام که دیییییگه هم برنمیگردی.
کاش همونطور که از جلو چشام رفتی از قلبم هم میرفتی.

میرفتی و برای همیشه از غم نجاتم میدادی.
بالاخره هر چی باشه دوستای جدید داری. مهربونتر با محبت تر.
دوستایی که رفتارای بچه گانه ندارن. قاط نمیزنن.

اما خودمونیم خوووب بهونه ای رو که ماهها یا شاید هم بیشتر از اون
بدنبالش بودی رو دست دادم. تو هم منتظر برای شکار لحظه و بعد هم یه
خداحافظی همیشگی و رفتن و رفتن و رفتن.

حرفهای اونروزت رو تا موقع مرگ بیاد خواهم داشت. دلم میخواد حتی اونا رو
بر روی سنگ مزارم بنویسم و تو پرانتز بگم از طرف یک دوست.

دوستی که خییییییییییییلی راحت همه چیزای خوب و مثبت دوستش رو
به دیگرانی فروخت.

دلم گرفته. هر روز میام اینجا و حرفای دلم رو برات مینویسم. با اینکه میدونم

هیچوقت نمیخونیشون. اما من فقط مینویسم.

دلم برات تنگ شده. من دلتنگ و تو سر خوش.
این رسم رفاقت نیست و نبود.

 

9 شهریور 93

 

+ تاریخ دوازدهم مهر 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

زندانی بخاطر جرمی که مرتکب شده چند سالی رو تو زندان میمونه. و با امید, روزها رو 

 

برای آزادی و خلاص شدن از دیوارهای سرد سلول, یکی یکی پشت سر میزاره.

سختی زندان و ندیدن زندگی بزرگ و رنگارنگ, همه رو تحمل میکنه. چون امید داره.

چون میدونه که این روزهای سخت بالاخره به انتها میرسه.

میاد بیرون. هوای تازه. خیابونا و مردم رنگ به رنگ. گلها. پارکها. درختها. همه رو 

میبینه. 

خانواده اش هم دل به همین امید دارن. تمام شدن روزهای سخت اسارت.

اما بهشت چی؟ کسیکه رفته تو بهشت اون چی؟ آیا اونم خانواده اش و یا حتی 

خودش امیدی به بازگشت داره؟ 

منتظران و چشم براه مونده هاش باید که  امید چه چیزی رو داشته باشن؟

رفتن به بهشت, جاده ای بنام برگشت رو برای هییییییییچکس در پی نداره.

اون راحته. خوشحاله. شاده. چون هم جاش عالیه و هم اینکه همه رو از همونجا

میتونه ببینه.

ولی چشم براه مونده های اون چطور؟ که نه میبیننش و نه امید به بازگشتشو دارن.

پس کاش اونم زندانی بود نه بهشتی. 

+ تاریخ یکم مهر 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |

اومدم تا بگم:

امروز دنیای من زندگی من شادی من آرامش زندگی و لبخند زندگانی من بدنیا اومد.

 

امروز بزززززززززززززرگترین و زیباترین گل باغچه ی خداوند شکفت و من امروز رو واااااااااااااااااقعا

شادم و میگم: خدایااااااااااااااااااا متشکرم.

 

عشق کوچک من عزیز دل من امیرعلی من تولدت مبارک.

 

الهی که صد ساله بشی پاره ی وجودم.

 

عزیز دل امید جان تولدت مباااااااااااااااااااااااارک.

                                      

+ تاریخ بیست و ششم شهریور 1393 ساعت نویسنده رها (مریم) |